امير بخارا يا غلام دربار در انتقاد از يك مقاله

حسن راشدى

در مورخ ۳/مهر/۸۴ شماره ۵۸۴ روزنامه «شرق» مقاله تاريخى به نام «گذرى بر تاريخ مصر تمدن هفت هزارساله» توسط آقاى سيروس غفاريان چاپ شده بود كه علاوه بر گذرى و نظرى بر تاريخ هفت هزارساله مصر گريزى نيز به تاريخ هزارساله اخير سرزمينى كه از غرب چين تا اروپا گسترش داشته و ايران امروزى نيز بخشى از اين سرزمين وسيع بوده زده شده بود. سرزمينى كه از ماوراءالنهر و غرب چين گرفته تا شمال آفريقا و شرق اروپا ادامه داشته و پس از اسلام بيش از سيصد سال در حاكميت خلفاى بنى اميه و بنى عباس بوده و ايران امروزى نيز در داخل اين محدوده بوده، در قرن چهار هجرى بر بخش شرقى و كوچكى از اين امپراتورى اسلامى كه امروزه افغانستان و تاجيكستان ناميده مى شود چند صباحى امراى سامانى تاجيك (درى زبان- فارس) حكمرانى داشتند. بعد از سامانيان، غزنويان ترك، حاكميت اين مناطق را در دست گرفته و از طرف شرق تا پاكستان و هندوستان و از طرف غرب تا كرمان و رى و عراق عجم (اراك امروزى، قم، كاشان، اصفهان و...) فرمانروايى خود را توسعه دادند.۱
دست غزنويان هم به وسيله سرسلسله امپراتور ديگر از خانواده ترك به نام طغرل بيگ از سلسله سلجوقيان در سال ۴۲۹ ه ق در جنگ مشهور «دندانقان» از اين منطقه كوتاه شد. و اما موضوعى كه لازم آمد در اين نوشته به آن پرداخته شود مربوط به قسمتى است كه در متن مقاله آقاى غفاريان تحت عنوان «از ظهور اسلام تا حكومت محمدعلى پاشا» در مصر از آن سخن رفته است. در اين قسمت از مقاله نگارنده مى نويسد: «در سال ۲۱ هجرى (۶۴۱ ميلادى) عمروعاص به مصر لشكر كشيد و آن سرزمين را فتح كرد و اين كشور جزيى از سرزمين هاى اسلامى شد. عمروعاص توانست تا ۴۳ هجرى بر مصر حكومت نمايد. بعد از انقراض بنى اميه عباسيان بر مصر حاكم شدند. چون ممالك اسلامى از شمال آفريقا تا ماوراءالنهر وسعت داشت و مامون عباسى قادر به حكومت بر چنين سرزمينى نبود متوسل به غلامان ترك مقيم در دربار امراى سامانى شد. لذا احمدبن طولون كه امير بخارا بود از جانب دربار سامانى نزد مامون رفت و مامون او را به حاكميت مصر برگزيد. طولى نكشيد كه احمد بن طولون از اطاعت مامون خارج شد...»
در زير عنوان «از ظهور اسلام تا حكومت محمدعلى پاشا» سخن از ضعف مامون عباسى در اداره سرزمين وسيع اسلامى و متوسل شدن وى به «غلامان ترك دربار سامانى» جهت سپردن حاكميت قسمتى از سرزمين اسلامى به ايشان به ميان مى آيد؛ سپس «احمد بن طولون كه امير بخارا بوده از جانب دربار سامانى نزد مامون» مى رود و مامون او را به حاكميت مصر برمى گزيند!
در اينجا دو سئوال پيش مى آيد:
۱-
اگر مامون قدرت حاكميت بر سرزمين وسيع اسلامى را نداشته چرا به جاى متوسل شدن به بزرگان و امراى سامانى به غلامان ترك دربار آنها متوسل مى شود؟
۲-
احمدبن طولون كه امير بخارا بوده و از جانب دربار سامانى نزد مامون رفته و حكومت مصر به وى واگذار شده آيا ترك بوده يا تاجيك؟
اگر مامون به جاى امراى سامانى از غلامان دربار آنها دعوت به حاكميت مصر كرده باشد، بايد گفت اين غلامان ترك از چه هوش و استعدادى برخوردار بوده اند كه يك تيمارگر اسب از اين قوم از يك سردار و امير سامانى باهوش تر و سياستمدار تر بوده است؟ لكن اگر احمد بن طولون امير بخارا ترك بوده و لياقت آن را داشته كه حكومت مصر را به عهده بگيرد، در اصل وى امير و سردارى بالياقت تر و قوى تر از ديگر سرداران و اميران سامانى بوده كه مورد توجه مامون هم قرار گرفته است نه غلامى ترك در دربار سامانى!
حال سئوال اينجا است نويسنده مقاله آقاى غفاريان از آوردن جمله «غلامان ترك در دربار سامانى» چه هدفى را دنبال مى كند؟ آيا اين نوع طرز تفكر از افراطى گرى ناسيوناليستى كه سنگ بناى آن از زمان رضاخان گذاشته شده حاصل نشده است؟ رضاخان كه خود تيمارگر اسبان در لشكر قاجار بوده و در قرن بيستم حتى خواندن و نوشتن را هم نمى دانسته و به پادشاهى رسيده نه تنها از طرف اينگونه ناسيوناليست ها مورد نكوهش قرار نمى گيرد بلكه از اينكه يك آدم بى سوادى از تيمارگرى اسب به پادشاهى رسيده ستايش هم مى شود! لكن همين افراد امپراتوران قدرتمند ترك ايران را كه از غرب چين تا قلب اروپا را با درايت و هوشمندى اداره مى كردند به چشم حقارت و كوچكى مى نگرند و به تحريف تاريخ متوسل مى شوند اگر از تيمار گر اسب قرن بيستم رضاشاهى ظهور مى كند كه مورد ستايش ناسيوناليست هاى افراطى قرار مى گيرد، از غلام ترك باهوش دربار سامانى كه حكومت را از دست اميران نالايق سامانى خارج مى كند و امپراتورى غزنوى را برپا مى كند و هندوستان را هم با قدرت تمام فتح مى كند چرا نبايد ستايش كرد. تازه همين غلامى كه دائماً از آن به عنوان «سبكتكين غلام تركى بود در دربار سامانى» نام مى برند نه برده اى ساده از بازار بردگان كه اميرزاده تركى بود از خاندان «قارلوق» در منطقه ايسيك گول تركستان! وى فرزند امير بهادرى به نام «جوك» بوده كه خانواده آنها با هجوم اردوى «توخسى» ها از خاندان ترك ديگر اسير آنها مى شود. سبكتكين در ۱۲ سالگى به عنوان اسير جنگى از خانواده «قارلوق» در اختيار توخسى ها قرار مى گيرد و چهار سال در اسارت مى ماند تا اينكه به آلپتكين ترك از اميران سامانى فروخته مى شود.۲ مورخين دوره پهلوى با غوطه خوردن در تفاخرات نژاد پرستانه با كنار گذاشتن انصاف و وجدان تاريخ نگارى واقعى به تحريف تاريخ به خصوص تاريخ هزارساله اخير ايران از زمان غزنويان تا پايان دوره قاجار كه حاكمان بلافصل آن تركان بودند متوسل شده با تحريف ناشيانه تاريخ به كارى پرداختند كه متاسفانه اين نوع تاريخ نويسى هنوز هم ادامه دارد.
شكوفايى ادبيات فارسى هزارساله اخير ايران كه بحق مديون صله و انعام هاى سلاطين ترك بوده و بنا به شواهد تاريخى دربار پادشاهان ترك غزنوى و سلجوقى محل پرورش شعرا و ادباى فارسى زبان بسيار بوده اند، نه تنها مورد توجه چنين مورخينى قرار نمى گيرند، بلكه از سر تعصب و افراطى گرى اين امپراتوران هميشه مورد نكوهش بوده اند، در حالى كه همين مورخين از دوران كوتاه مدت حاكميت سامانيان كه تنها اميرانى برگزيده از طرف خلفاى عرب عباسى بر بخش كوچكى از امپراتورى وسيع اسلامى بودند و مناطق تحت حاكميت آنها خارج از مرزهاى جغرافيايى ايران كنونى هم هست، با آب و تاب و افتخار ياد مى كنند و بر آن مى بالند.
اگر مشتركات زبانى سامانيان با برخى هموطنان اين حق را به آنان مى دهد كه از سامانيان با افتخار ياد كنند، بايد برخى از ايرانيان هم حق داشته باشند از امپراتوران قدرتمند ترك ده قرن اخير كه حاكميت آنها از غرب چين تا قلب اروپا گسترش داشته و هزار سال هم دوام داشته با افتخار ياد كنند و بر آن ببالند. ولى اگر نوشتن تاريخ واقعى به دور از تعصب و بر پايه حقايق تاريخى مورد نظر است، نه بر امراى ضعيف و نالايق سامانى بايد افتخار كرد و نه بر امپراتوران قدرتمند و مستبد ترك. بلكه تاريخ را با نكات قدرت و ضعف آفرينندگان آن و براساس واقعيت هاى موجود در صفحات كتاب هاى تاريخ گذشتگان بايد به تصوير كشيد، زيرا تاريخ آينه عبرت است نه جولانگاه نمايش قدرت؟
در جاى ديگر مقاله آقاى غفاريان چنين آمده است:
«
حكومت فاطميون در ۱۱۷۱ ميلادى (۵۶۷ هجرى) به دست صلاح الدين ايوبى كه يك كرد ايرانى الاصل بود سقوط كرد و خاندان ايوبى بر مصر حاكم شدند...» در اينجا نيز آقاى غفاريان شخصيت صلاح الدين ايوبى را با ديد ناسيوناليستى به تصوير كشيده است، چرا كه صلاح الدين ايوبى از سرداران امپراتورى سلجوقى حاكم بر مناطق شرق و جنوب شرق آناتولى كه مناطق «دياربكر» و «وان» از كشور امروزى تركيه را شامل مى شود، بوده است۳ و بنا به نوشته برخى از مورخين وى كرد نبوده بلكه سردارى ترك از امپراتورى سلجوقيان بوده كه حاكم بر مناطق كردنشين اين امپراتورى بوده است. به لحاظ اينكه قريب به نصف لشكريان صلاح الدين از تركمن ها (تركان) و نصف ديگر آن از كردان محلى بوده، بعضى از مورخين وى را كرد پنداشته اند. صلاح الدين برادرى داشته به نام «تورافشاه» كه اين نام هم نام تركى است و نشان دهنده اين است كه خانواده وى از تركانى بوده اند كه حاكميت مناطق كردنشين را به عهده داشته اند.
در رابطه با اين موضوع به متنى از كتاب «اوغوزها» از پروفسور فاروق سومر، اوغوزشناس بزرگ معاصر توجه كنيم.
«...
در ميان تركمن هايى كه به مصر آمدند يك بيگ تركمن به نام محمدبن قارون معروف به رسول وجود داشت. رسول به يك طايفه از تركمن ها به نام بيچك منسوب بود. در خصوص اين طايفه تركمن هيچ گونه اطلاعاتى نداريم. در سال ۵۶۹ [ه.ق] زمانى كه صلاح الدين ايوبى برادر خود تورانشاه را به يمن گسيل داشت در معيت وى فرزندان رسول نيز حضور داشتند، فرزندان رسول در يمن خدمات مهمى انجام داده به تدريج به مقامات مهمى نايل آمدند...»۴
«...
ترك ها و كردهايى كه در اردوى ايوبيان حضور داشتند چندان رضايتى از همديگر نداشتند... در منظومه هايى كه در رابطه با فتح قدس توسط صلاح الدين ايوبى سروده شده است، عمدتاً ترك ها ستايش شده اند.»۵ حال با توجه به «كرد ايرانى الاصل» ناميده شدن صلاح الدين ايوبى از طرف آقاى غفاريان، بايد پرسيد منظور از كرد ايرانى الاصل چيست؟ آيا منظور از ايران، سرزمينى است كه در داخل مرزهاى سياسى ايران كنونى قرار دارد، كه در اين صورت صلاح الدين ايوبى كرد ايران نبوده زيرا وى از كردان آناتولى بوده كه امروز كشور تركيه ناميده مى شود و يا اگر منظور از ايران، مرزهاى سياسى زمان هخامنشيان و ساسانيان است، كه اين مرزهاى سياسى دائماً دستخوش تغيير و تحول بوده كه در زمان اسكندر مقدونى هم مرزهاى سياسى مقدونيه و يونان تا ماوراء النهر (كه ايران هم داخل آن بوده) رفته، در زمان حاكميت اعراب، مرزهاى خلفاى بنى اميه و بنى عباس از آفريقا و اروپا گرفته تا شرق آسيا ادامه داشته و بعد از حاكمان بنى عباس هم تركان، از غرب چين تا قلب اروپا مرزهاى سياسى خود را توسعه دادند كه در اين صورت بايد در زمان اسكندر مناطق امروزى ايران را مثلاً يونان و يا مقدونيه، در زمان حاكميت اعراب اين مناطق را عربستان و در زمان امپراتورى تركان هم بايد از غرب چين تا اروپا را كه ايران امروزى هم جزء آن بوده تركستان بناميم. و يا اگر ايشان مثل بعضى از افراد مى خواهد بگويد هر كجا كردزبان و فارس زبان باشد آنجا ايران است۶ در اين صورت آيا اين دادن منطق به دست كسانى نيست كه بخواهند بگويند مثلاً هر كجا عرب زبان باشد آنجا مثلاً فلانستان است و يا آن ديگرى بگويد هر كجا ترك و تركمن باشد آنجا بهمانستان است؟
بياييد به جاى تحريف تاريخ و ناديده گرفتن ديگران به واقعيت ها بنگريم و به هم انديشى و احترام به ملل و اقوام كشور و زبان ها و فرهنگ هاى رنگارنگ آنان فكر كنيم و به آنان احترام بگذاريم كه اتحاد ايران نه در تعريف و تمجيد از يك قوم و تخريب و تنفر ديگر اقوام كشور، بلكه در شناخت همه حقوق انسانى (چه مادى و چه معنوى) براى همه اقوام كشور با زبان ها و فرهنگ هاى متنوع و احترام متقابل نهفته است.
پى نوشت ها:
۱-
تاريخ غزنويان، كليفورد ادموند بالمورث، ترجمه حسن انوشه، جلد دوم صص ۶۵- ۵۵
۲-
توركلرين تاريخ و فرهنگينه برباخيش (نگاهى به تاريخ و فرهنگ تركان)، دكتر جواد هيات، ص ۱۰۶/ تاريخ غزنويان، كليفورد ادموند باسورث، ص ۱۶۹ (زيرنويس)
۳-
اوغوزها (تركمن ها)، پروفسور فاروق سومر، ترجمه آنا دردى عنصرى، ص۲۰۸
۴-
همان، ص۲۱۰
۵-
همان، ص ۲۰۸
۶-
فردى چون دكتر ناتل خانلرى مى گويد: «سرزمين من داخل اين مرزهاى سياسى نيست، هر كجا فارسى صحبت مى كنند سرزمين من آنجا است