پاسخی به بررسی پیشینه تاریخ ایران

 

ماهنامه ایران مهر در آخرین شماره خود ( شماره تیر و مرداد 1384 ) ، اقدام به چاپ مصاحبه ای با شخصی به نام فاروق صفی زاده نموده است. جدای از اهانتهایی که این مهره مضحک استعمار پیر به ملت غیور و سرافراز تورک ایران نموده است ما همه شما عزیزان را به مطالعه مصاحبه وی ترغیب می نماییم چرا که بدین وسیله هم تفرح خاطری حاصل خواهد گردید(سخنان به اصطلاح تاریخی این بابا شباهت های زیادی به دیالوگهای صبح جمعه با شمای رادیو دارد) و هم اینکه شما عزیزان با سطح فکر و اندیشه های جاهلانه بزرگان جریان شونیزم پان فارسیسم آشنا خواهید گردید. جهت مطالعه آن اراجیف می توانید از لیکهای زیر استفاده نمایید:

صفحه اول       صفحه دوم       صفحه سوم

ما نیز در این برحه بر خود لازم دانستیم تا به اراجیف وی پاسخهای روشن و آشکاری دهیم تا شاید وی و همفکران وی پی به نادانی خویش ببرند و دست از دشمنی با هموطنانشان بردارند. نکته مهمی که در این میان زیاد به چشم می آید القابی است که وی آنها را یدک می کشد پروفسور و دکتر. این بنده خدا اگر واقعاً پروفسور هستند چرا این گونه خنده دار سخن می گویند و ادعاهایی را بیان می کنند که خود پان فارسها از شنیدن آنها بهت زده شده اند.

سخنان این بنده خدا ، من را یاد نوشته یکی از نویسندگان یکی از سایتهای خبری می اندازد که راجع به یک شخص دیگر مطلبی را نگاشته بود ولی من آن داستان را وصف حال این بابا دانستم و مناسب دیدم که با اجازه نگارنده اصلی مطلب ، نوشته وی را در اینجا نیز نقل قول کنم.

 

«فاروق» هر گاه باین یا آن مناسبت دستش به بلندگو میرسد حرفهائی را میزند که نگارنده این سطور را بیاد یکی از حکمت های مردمی مان انداخته و بی اختیار میگویم « فاروق » نجنب که گنجی!

حکایت « نجنب که یک گنجی!» که روایتی از آن هم در مجموعه « امثال و حکم » مرحوم علی اکبر خان دهخدا آمده به این شرح است:

میگویند در روزگاران قدیم حاکمی حکم کرده بود کسانی که از دروازه شهر وارد میشوند اگر نقصی در اعضای بدن آنها وجود داشته باشد باید به دروازه بان مالیات نقص عضو بپردازند تا اجازه ورود آنها به شهر داده شود. برای مثال بابت چلاق بودن دو تومان و کور بودن چهار تومان گرفته میشده. روزی دروازه بان ، تازه واردی را میبیند که لنگ لنگان از دور میآید. دروازه بان با خود میگوید این دو تومان!. مسافر نزدیکتر که میرسد دروازه بان میبیند طرف علاوه بر اینکه لنگ است و باصطلاح می شلد یک دست هم ندارد. دروازه بان میگوید اینهم دو تومان دیگر، شد چهار تومان!. مسافر بازهم نزدیک تر که میشود معلوم میشود یک چشمش هم کور است، دروازه بان میگویدحالا شد هشت تومان پس او را صدا میزند که عمو بیا جلو عوارضت را بده اما طرف نمیشنود ، معلوم میشود او کر هم هست پس سعی میکند با اشاره او را بطرف خود بکشد که معلوم میشود او کور هم هست . دروازه بان به طرف او میرود تا با حرف زدن عوارض را از او بگیرد ولی طرق جواب هم نمی دهد و معلوم میشود لال است و دندان هم در دهان ندارد. دروازه بان فریاد میزند عمو جان نجنب که گنجی!

 

و اما گذشته از طنز و شوخی ، قصد داریم به نکاتی از آن سخنان یاوه بپردازیم.

 

ایشان معتقدند «فقط ساسانیان در ایران 2500 سال حکومت کرده اند» البته دلیل و مدرکی را به عنوان پشتوانه این ادعای خویش ارائه نکرده اند و چیزی بیش از یاوه نیست.

برای اینکه ایشان هم از گذشته و تاریخ خبری داشته باشند عرض می کنم که طبق نوشته «تالبرک» مورخ آلمانی، سلسله ساسانیان در سال 226 میلادی توسط اردشیر اول بنا نهاده شد و تا سال 651 میلادی که توسط اعراب منقرض گردید 29 پادشاه این سلسله مجموعاً 425 سال حکومت کرده اند.

فارسنامه ابن بلخی هم که مورد وثوق پان فارسها (لااقل تا به امروز) است می نویسد:

ساسانیان: نامها و عدد ایشان 31 پادشاه بیرون از بهرام شوبین و شهربراز که هر دو خارجی بودند و ثبات نیافتند مدت ملک ایشان 429 سال و 5 ماه و 20 روز.

شاهنامه فردوسی هم که قبله آمال پان فارسها است برای ساسانیان 496 سال و 7 ماه حکومت داری را ذکر می کند.

تواریخ دیگری نیز که موجود است و تا به حال به آنها استناد می گردیده و همگی آنها هم مورد وثوق پان فارسها بوده ، کمابیش با اقوال مورخان بالا موافق هستند ، حال چرا این بابا از حکومت 2500 ساله!! ساسانیان سخن می گوید خدا می داند و بس. ایشان یا نمی دانند 2500 چند تا صفر دارد و مطابق چه مدت زمانی می شود؟ و یا اینکه تقصیر کار بر گردن مصاحبه کننده بوده ، که درست در وقت خواب این بابا ، اقدام به مصاحبه نموده و این اراجیف را تحویل گرفته است. شاید هم تقصیر دود غلیظ منقل بوده ، که چنین هضیان گویی را در پی داشته است.

و اما ایشان می فرمایند: «...یعنی مادها اولین حکومت خودشان را در نه هزار سال پیش به وجود آوردند.» این دیگر محشر است و اعجاب انگیز. چرا که با حساب و کتابهای این بنده خدا ، حکومت مادها هزارها سال قبل از طوفان نوح بوده است چرا که به حساب سالنامه های عبری امسال ، سال 5765 است و مبنای این سالنامه نیز وقوع طوفان نوح بوده است.

اگر ما منظورمان از انسان همین نژاد امروزین انسان باشد نمی توان این همه بذل و بخشش نمود و قدمت مادها را به نه هزار سال پیش رساند.

ایشان می فرمایند: «همین آقائی که امروز به غلط می گویند یک واژه ترکی است ، یک واژه کاملاً پارسی است.» واقعاً خنده دار است کاش ایشان سری به فرهنگ لغات می زد و چنین یاوه گویی نمی فرمودند. دزدی در روز روشن ، واقعاً نوبره.

ایشان می فرمایند: «وقتی تاریخ مادها نه هزار سال پیش باشد ما به خوبی می دانیم که مادها 400 سال تا 500 سال حکومت کردند» مسلماً برای کسی که ادعای تاریخ دانی می کند این همه دروغ گویی و خیال بافی آشکار شایسته و بایسته نیست. چرا که مادها به نوشته اکثر کتب تاریخی موجود 155 سال حکومت کرده اند آن هم از سال 705 پیش از میلاد تا سال 550 پیش از میلاد. اگر این بنده خدا برای گفته هایش مدرک و دلیلی دارند پس چرا آنها را رو نمی کنند.

ایشان می فرمایند: «هخامنشیان هشت هزار و پانصد سال پیش در ایران حکومت داشتند.» در حالی که سیزده پادشاه سلسله هخامنشی طبق نوشته های مورخان از سال 550 پیش از میلاد تا سال 330 پیش از میلاد ، 220 سال بر اریکه قدرت تکیه زده بودند. ضمناً اگر به پیشینه حکومتداری پدران کورش نیز (البته اگر واقعیت داشته باشند و ساختگی نباشند) بنگریم این پیشینه فقط تا سال 730 پیش از میلاد به پس می رود نه آن اندازه که این بنده خدا ادعا می کند.

ایشان مدام از آثار به دست آمده سخن می گوید و هیچ گاه ، حتی یکی از آنها را نیز معرفی نمی کند. اشتباه دیگر ایشان این است که تمامی آثار پیدا شده و یا نشده اقوام دیگر این سرزمین را متعلق به هخامنشیان و مادها می داند.

ایشان می فرمایند: «زبان پارسی هم ادامه زبان مادی است. یعنی یکی از گویشهای زبان مادی است.یعنی همین خطی که ما امروز می گوییم الفبای پارسی یا پارسی باستان در حقیقت الفبای مادی باستان است نه پارسی باستان» ضمن اینکه وی را به تفاوت معنی زبان و خط متذکر می شویم توجه ایشان را به این نکته جلب می کنیم که خط امروزی پارسی از خط و الفبای عربی گرفته شده است نه آن گونه که ایشان ادعا می کنند. ایشان اگر به یاد ندارند که خط های باستانی مورد ادعای خود چگونه بودند لطف کنند و به آرشیو نشریه در آستانه فردا ، (که خود ایشان در آن قلم فرسایی می کرده اند) در سال 75 و 76 مراجعه کنند و مشاهده کنند که خط مزبور هیچ گونه شباهتی هم به خط مستعمل امروزی ندارد.

و اما مطلب دیگر اینکه می فرمایند: «قبل از آن سومریان آریایی که آریایی بودند و عده ای هم به غلط می گویند اینها سامی هستند ، ما اصلاً نژادی به نام سامی نداریم. ما یک نژاد بیشتر در جهان نداشته و آن هم نژاد آریا می باشد. اولین نژاد جهان آریایی ها هستند.(بر اساس هم متون مذهبی و هم متون باستانی ما)» جالب اینجاست که تا به امروز هیچ مورخی ادعا نکرده است که سومری ها آریایی بوده اند. ایشان می بایست توجه داشته باشند که یکی از مبانی شناخت و تعیین نژادی ، زبان مردمان مورد بحث است.

 

بد نیست که در اینجا به نظریات زبان شناسان هم اشاره شود به عنوان مثال دکتر پرویز خانلری می نویسد: «زبان سومری قدیمی ترین زبان مکتوب بشر است. قوم سومر از زمانهای قدیم در مصب رودهای دجله و فرات یعنی بین بابل باستان و خلیج فارس جای گرفته بود. این مردم از نظر نژادی به هیچ یک از همسایگان خود شبیه نبودند. تمدن و فرهنگ اینان که از همه تمدنهای آسیای غربی قدیمتر بوده ، شاید در همین سرزمین به وجود آمده و شکوفا شده بود. ولی از روی قرائن میتوان حدس زد که آنها اولین بار از شرق یا شمال شرق به این سرزمینها آمده بودند.» و تمامی این قرائن ما را بر آن می دارد که قبول کنیم سومرها از آسیای میانه و نواحی اطراف دریای خزر و نیز آذربایجان کنونی که همگی قرنها و هزاره ها پیش از میلاد مسکن ترکان بوده اند به بین النهرین مهاجرت کرده اند. به خصوص که مشابهتهای فراوان زبانی – قومی بین اقوام ترک و سومر این حدس را تقویت می کند.

ژ.اوپر (1905 – 1825 میلادی) نخستین دانشمندی بود که موضوع قرابت بین زبانهای خانواده اورال – آلتای و سومری را پیش کشید. وی زبانهای سومری و ایلامی را از زبانهای یافثی (ترک) می دانست. بعد از او فریتز هوما (1936 – 1854 میلادی) سومرشناس آلمانی ابتدا زبان سومری را از زبانهای آلتایی شمرد و در سال 1884 میلادی پیش رفته ، سومری ها و آنها را یک قوم مشترک آلتای نامید. وی در دهه های نخستین سده بیست میلادی با برابر هم نهادن واژه های ، سومری و ترکی و توضیح در حدود 350 واژه سومری به کمک واژه های زبان ترکی بر ارتباط زبان سومری با زبانهای ترکی تاکید کرد. وی از مطالعات خود به این نتیجه رسید که شاخه ای از اجداد باستانی اقوام ترک در حدود سالهای 5000 قبل از میلاد از وطن خود در آسیای مرکزی حرکت کرده به آسیای مقدم آمده و سومری ها را پدید آوردند و آثار بازمانده از زبان سومری نشان می دهند که زبان ترکی در آن اعصار چگونه بوده است.

آقای رئیس نیا با اشاره به مطالب فوق و زوایای مختلف تمدن سومری می نویسد: «زبان سومری زبانی بوده است التصاقی و به طوری که گذشت همین نوع ساخت عمده ترین نشانه نزدیکی آن با خانواده زبانهای ترکی به شمار می رود. لازم به تذکر است که همه زبانهای التصاقی با هم خویشاوند نیستند. گو اینکه دلایل قاطعی نیز بر ناخویشاوندی زبانهای ترکی و سومری وجود ندارد».

آقای پیرنیا نیز که با قاطعیت از التصاقی (پیوندی) بودن زبان ایلامیها سخن رانده ابتدا در مورد زبان سومریها تردید کرده و می نویسد: «زبان ایلامیها ملتصق بوده ، در باب زبان سومری و هیتی تردید استو بعضی زبان سومری را زبان ملتصق خالص نمی دانند» [ایران باستان،جلد اول،صفحه یازده] ولی این تردید زیاد به طول نمی انجامد و خود وی درست در صفحه بعد همین مطلب ضمن بحث از تمدن سومری ها با اطمینان از التصاقی بودن زبان آنها سخن رانده و می نویسد: «سومریها موجد این تمدن بودند و زبانشان ملتصق بود.» [ایران باستان،جلد اول،صفحه دوازده] وی در جای دیگر می نویسد: «زبان سومری به زبانهای تورانی آلتایی یا اورال و آلتایی نزدیک است.» [ایران قدیم، پیرنیا،صفحه 21] با این توضیحات امروز دیگر بر همگان روشن است که سومریان از اقوام سامی نبوده اند. سامیان در دوره های بعد به آن دیار راه یافتند.» [تاریخ فکر،آدمیت،صفحه 11] گفتنی است که امروزه تقریباً همه دانشمندان و محققان بر پیوندی بودن زبان سومریها اذعان دارند حتی گروهی همچون پروفسور زهتابی آنها را ترک زبان دانسته اند و ما می دانیم که ترکی امروزی نیز زبانی پیوندی است. ولی بعضی از دانشمندان پیوندی بودن این زبانها را برای قبول خویشاوندی آنها کافی نمی دانند و حتی موضوع قرابت ژنتیکی این اقوام را با چالش مواجه می سازند. و به قول آقای محمدرضا کریمی «معلوم است که سومریان و اکدیان و اندیشه نزدیکی ژنتیکی آنان با زبانهای ترکی و حتی ترک بودن کلی آنان سالیان درازی است که مباحث آتشینی را سبب گشته است با این حال انکارکنندگان قرابت ژنتیکی و خویشاوندی زبانهای سومری، اکدی و ترکی. این پاراللهای مشهور بین این زبانها در برابر این همه مشابهات موجود زبانی خود را می بازند.» [مقدمه ای بر تاریخ تحولات زبان ترکی آذری،صفحه یازده]

رفیق اوزده ک نیز بر این باور است که: «پا فشاری بعضی از مورخین بر ترک بودن سومرها ، نزدیکی زبان نوشتاری سومری را با زبان نوشتاری ترکی و نیز وجود کلمات سومری در گنجینه لغات ترکی باستان را می رساند» [تورکون قیزیل کیتابی،جلد یک،صفحه شصت] از طرف دیگر تمامی این زمینه ها موجب شده تا گروهی از اندیشمندان و محققان با مشاهده شباهت فراوان زبانهای ترکی و سومری آنها را از یک ریشه محسوب دارند و یا لااقل دم از خویشاوندی اقوام ترک و سومر بزنند. چنانکه پروفسور نظامی خودیف با اشاره به مساله قرابت قومی – زبانی Ethnolinguistic اقوام سومر و ترک می نویسد که «به گمان محققان در تشکیل تمدن سومر قوم ترک با واسطه یا بی واسطه سهیم بودند. به عقیده وی تحقیقات اخیر راه را برای ادعای قرابت زبانی سومر و ترک هموار ساخته است. [آذربایجان ادبی دیلی تاریخی،خودیف،صفحه 18] و به قول توفیق حاجیف ، در هر حال تمامی این اسناد لااقل تصدیق می کنند که همزمان با سومرها و در همسایگی نزدیک آنها (سرزمین ماد در سرحدات اراضی سومرها قرار داشت) اقوام ترک زبانی می زیستند که با آنها روابط اقتصادی – اجتماعی داشتند» [آذربایجان ادبی دیلی تاریخی،خودیف،صفحه 19]

ما هر چند وجود چند لغت مشترک را برای صدور حکم نهایی قرابت زبانهای ترکی و سومری کافی نمی دانیم ولی از آنجا که هر دوی این زبانها پیوندی می باشند نیک می دانیم که زبان پیوندی سومری اگر خویشاوند زبان پیوندی ترکی نیز نباشد به هیچ وجه خویشاوند سایر زبانهای منطقه از قبیل زبانهای هند و اروپایی و سامی که همگی غیر پیوندی می باشند نخواهد بود به خصوص اینکه بررسی مراحل شکل گیری تمدن سومر و خواستگاه اصلی آنان ما را در پذیرفتن قرابت زبانی اقوام سومر و ترک یاری می رساند.

 

برگرفته از:

نگاهی نوین به تاریخ دیرین ترک های ایران،محمد رحمانی فر،صفحات44 تا47

 

و اما در مورد زرتشت که می فرمایند: «زرتشت 14 هزار سال پیش بوده» که دیگر از آن حرفهاست توجه ایشان را به سخنان دکتر جهانگیر اوشیدری ، موبد موبدان جلب می کنم که در روزنامه صبح امروز مورخه 6/10/78 به چاپ رسیده بود: «آشو زرتشت در سن 77 سالگی یعنی در سال 1691 پیش از میلاد به همراه هفتاد و دو تن از پیروانش به شهادت رسید زرتشت در سی سالگی پس از ده سال خلوت گزیدن و بررسی در احوال جهان کتاب اوستا به او الهام شد و به پیامبری برگزیده شد. ...» مشاهده می کنیم که حتی مطابق اظهارات خود زرتشتیان قدمت این آیین و پیامبرش به 4 هزار سال هم نمی رسد حال چرا ادعای 14 هزار سال می شود واقعاً خنده دار است. تازه بسیاری از مورخین نیز بر این عقیده هستند که زرتشت در فاصله قرنهای هشتم تا ششم قبل از میلاد بوده است.

شاید ایشان به قدری مجذوب شاهنامه فردوسی شده باشند که طریقه ارائه اعداد و ارقام آن را برای تاریخ نگاری خود الگو انتخاب کرده باشند چرا که شاهنامه نیز از حکومت 1000 ساله یک شخص به نام ضحاک ، حکومت 700 ساله شخص دیگری به نام جمشید و همچنین از حکومت 500 ساله فریدون نامی سخن می گوید. در حالی که ایشان می بایست توجه داشته باشند که اغراقهایی که در شاهنامه صورت گرفته است (جدای از راست یا دروغ بودن آنها) چیزی به غیر از تاریخ نگاری بوده است. مسلماً نباید اسطوره و اسطوره سازی را با تاریخ نگاری درهم آمیخت.

 

در مورد زمان ظهور زرتشت توضیح دادیم ولی ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست. در کتاب «مروج الذهب و معادن الجوهر» نوشته «ابوالحسن علی بن حسین مسعودی» چنین آمده است: «به پندار مجوسان از زمان زرادشت اسپیمان پیمبرشان تا اسکندر 280 سال بود پادشاهی اسکندر 6 سال بود و از پادشاهی اسکندر تا پادشاهی اردشیر 517 سال بود و از پادشاهی اردشیر تا هجرت 564 سال.» از آنجایی که هجرت در سال 622 میلادی رخ داده است لاجرم زرتشت نیز می بایست در حوالی سال 745 پیش از میلاد زیسته باشد نه پیشتر از آن.

ایشان می فرمایند: «یعنی از قرون دوم به بعد هر کجا اسمی از ابراهیم آمده است با ابراهیم زردشت و یا زردشت ابراهیم آمده است.» نمی دانم این بابا خودشان هم به این اراجیف باور دارند یا نه؟ چرا لطفی نکرده و نگفته اند که در کدام «هر کجا» اسمی از ابراهیم زردشت آمده است. از ایشان به عنوان یک مدعی تاریخ بعید است این چنین بی پایه و اساس ، مزخرفاتی را سر هم نموده و به عنوان تاریخ برای بقیه بلغور کنند. آیا آن هر کجایی که می فرمایند شامل تورات قوم یهود که ماشاالله خیلی به تاریخ و تاریخ بازی علاقه مند است هم می شود؟ آیا کتب تاریخی معتبر یونانیان هم شامل آن هر کجا می شوند؟ آیا دست کم در یکی از سنگ نبشته های برجا مانده از دوران باستان چنین ، برای ادعای وی مستندی وجود دارد؟ آیا مورد استنادی وی یکی ،دو کتاب مجهول الهویه پیروان آیین زرتشت است؟ که امروزه باور آنها حتی برای همه زرتشتیان نیز آسان نیست.

می فرمایند: «وی [ابراهیم] کاملاً ایرانی و آریایی و همه پیامبران بنی اسرائیل و قبائل بنی اسرائیل از جمله اسماعیل و اسحاق از نسل او هستند و همانگونه که می دانیم همه پیامبران بنی اسرائیل از نسل اسحاق هستند. به خصوص پیغمبر اسلام که از نسل اسماعیل است که باز این بیان گر آن است که خود پیغمبر اسلام هم ایرانی بوده است.» این بابا یا اصلاً از علم نسابه چیزی نمی دانند و یا اینکه به این بیچاره هم گفته اند که این حرفها را بزند و این کار اینقدر ادامه پیدا کند تا بعد از مدتی همه باورشان بشود که چنین چیزهایی حقیقت دارد و به تاریخ تبدیل شوند. مشکل این بابا این است که در یک رودخانه می خواهد خلاف جریان آب شنا کند منتهی آنچنان دست و پا می زند که تمام آب رودخانه را گل آلود می کند. این بابا از آنجایی که به نص قرآن کریم هیچ گونه اعتقادی ندارد و هیچ یک از روایات اسلامی را قبول ندارد و فقط و فقط چند تا کتاب اساطیری عهد دقیانوس را پیش روی خود می بیند وادار به چنین مزخرف گویی ها می شود. اگر چنین نبود که دیگر بنی اسرائیل را وارد نژاد (ساختگی) آریایی نمی کرد.

بنابر گفته کتابها و روایات اسلامی ، یهودی و مسیحی ، پس از آنکه طوفان نوح رخ داد تمام مردم کره زمین -  به غیر از پیروان راستین نوح که تعدادشان هم اندک بود – از بین رفتند وقتی پیروان نوح از کشتی پیاده گشتند پس از اسکان یافتنشان در زمین ، مرض وبا در میان آنها پدیدار گشت و باز همه آنها جان سپردند به غیر از نوح و سه پسرش به نامهای سام و حام و یافث.

اعراب و قوم یهود و ... از فرزندان سام هستند.

فرزندان حام که اکثراً شامل سیاهپوستان می شوند شامل اهل هند و حبش و قبطیان و ... می شوند.

و اما از فرزندان یافث ، ترکان و فرس قدیم و روسها و ... پدیدار گشته اند.

حتی فارسنامه ابن بلخی (که مسلماً بیش از هر گروهی می بایست مورد تایید پان فارسها باشد) در مورد «کیومرث» معتقد است که وی

یا کیومرث(امیم) پسر لاود پسر ارم پسر سام پسر نوح ،

یا کیومرث(حام) پسر یافث پسر نوح ،

یا کیومرث پسر سام پسر نوح،

یا ... بوده است.

واژه های ایران و ایرانی که امروزه به کار می رود و مورخین پان فارس هم در وجه تسمیه آن می گویند که یعنی منسوب به «ایرج». خود نشان می دهد که دست کم تا زمان بازماندگان ایرج هیچ گاه واژه ایران و ایرانی در میان نبوده است و اگر بخواهد برای اولین بار به کار برده شود می بایست در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی شاهنامه باشد که از پشت ایرج بوده و به جای ایرج بر تخت سلطنت تکیه می زند. و بیستمین جد ایرج ، کیومرث بوده است. یعنی لااقل با بیست و چند واسطه نسب ایرج به نوح می رسیده است. در حالی که در شاخه دیگر شجره انسانی ، اسحاق پدر بنی اسرائیل با ده واسطه نسبش به نوح پیامبر می رسد. به معنای دیگر وقتی ایرج پای بر زمین نهاده ، قوم بنی اسرائیل وجود داشته است و تقدم و تاخر این اجازه را نمی دهد تا ما بنی اسرائیل را از فرزندان ایرج و ایرانی بدانیم.

طبق نوشته کتاب مقدس اسحاق Isaac در سال 2066 پیش از میلاد به دنیا آمده و در سال 1886 پیش از میلاد در 180 سالگی درگذشته است. در حالی که منوچهر (بازمانده ایرج) تازه در سال 1398 پ.م. یا سال 1530 پ.م. به سلطنت رسیده است. یعنی سالها پس از اسحاق.

جدول زیر را قبلاً در مقاله ای تحت عنوان «کورش یا ذوالقرنین،بهانه ای برای سیر در تاریخ» ارائه کرده بودم دلائل وضع این جدول نیز در آن مقاله ذکر شده بودند حال بد نیست این بنده خدا نظری به آن بیاندازد و بفهمد که حتی این پادشاهان افسانه ای شان تا کجا قدمت دارند.

 

طبق محاسبه شاهنامه فردوسی

طبق محاسبه فارسنامه ابن بلخی

پادشاهان

آغاز پادشاهی

پادشاهان

آغاز پادشاهی

پیشدادیان

 

پیشدادیان

 

کیومرث

3698   پ.م

کیومرث

3856   پ.م

هوشنگ

3668   پ.م

هوشهنج

3816   پ.م

طهمورث

3628   پ.م

طهمورث

3776   پ.م

جمشید

3598   پ.م

جمشید

3746   پ.م

ضحاک

2898   پ.م

بیوراسف

3030   پ.م

فریدون

1898   پ.م

افریدون

2030   پ.م

منوچهر

1398   پ.م

منوچهر

1530   پ.م

نوذر

1278   پ.م

شهریرامان

1410   پ.م

زو طهماسب

1271   پ.م

افراسیاب

1350   پ.م

گرشاسب

1266   پ.م

زاب زو

1338   پ.م

کیانیان

 

گرشاسب

1308   پ.م

کیقباد

1257   پ.م

کیانیان

 

کیکاوس

1157   پ.م

کیقباد

1288   پ.م

کیخسرو

1007   پ.م

کیکاوس

1168   پ.م

لهراسب

947     پ.م

کیخسرو